| سولاريزه |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |

وقتی وارد سالن انتظار فرودگاه شدم صورت دلنشینش را در میان جمع دیدم، تنها نشسته بود. کمی آنطرفتر نشستم، در وسوسه این بودم که نزدیک بروم و سلام کنم و اجازه بخواهم که عکس بگیرم. اما ترجیح دادم که مثل سایرینی که برای امضاء یا خوش و بش مدام خلوتش را برهم میزدند، مزاحمش نشوم. رفتم و انتهای سالن نشستم که دیگر وسوسه نشوم. بعد از مدتی دیدم که برخاست و شروع به راه رفتن در اطراف سالن کرد. دیگر وقتش بود، دوربین را آماده کردم. نزدیک شد و چند لحظه به تماشای اتوموبیل های به نمایش گذاشته شده در سالن فرودگاه که در نزدیکی من بودند پرداخت. سوژه جالبی نبود، صبر کردم و وقتی شروع به حرکت کرد عکس گرفتم. آمد و درست از جلوی من رد شد، در عالم خودش بود. برخاستم و سلام کردم. یک لحظه جا خورد و بعد مودبانه جواب سلامم را داد. پشیمان شدم از اینکه دست آخر آنچه را که نمیخواستم بشود، شد.
| لینک |











