| سولاريزه |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |

جزیره صدرا در بوشهر جزیرهایست در محاصره آبهای کم عمق که با جزر تقریباً بدون عمق میگردند. تنها قسمت پر عمق، جریان آبیاست که مسیر آب برای پر شدن و خالی شدن قسمتهای کم عمق از آب دریا است به هنگام جزر و مد (عکسهای ماهوارهای جزیره را در یکی از پستهای قبلی قرار دادهام). جادۀ ارتباطی جزیره با خاکریزی کردن روی قسمتهای کم عمق و احداث پلی بر روی مسیر آبی فوق ایجاد شده است ( عکسهایی که از روی این پل گرفته شده است نیز در یکی از پستهای قبلی موجود است).
صبح روز قبل که عازم جزیره بودیم قبل از رسیدن به پل نقطه سیاهرنگی در آبهای زیر پل توجهم را جلب کرد. این نقطه پس از مدت کوتاهی به زیر آب رفت. من به تصور آنکه باید مرغ ماهیخواری باشد که به زیر آب رفته در حین عبور از روی پل آن نقطه را دنبال کردم تا پرنده را ببینم. اما اتوموبیل از روی پل عبور کرد و خبری از پرنده نشد. چند متری آنطرفتر از پل بودیم که لکه سیاه باز پدیدار شد. اما اینبار بیشتر شبیه کیسه زباله ای مینمود که در حال چرخش حول محورش زائده هایی از آن از آب بیرون میآید. دقیقتر که نگاه کردم باله ای شبیه به باله پشتی کوسه یا دلفین بود اما شکل متفاوتی با باله های معمول داشت. اتوموبیل را متوقف کردیم و پیاده بالای پل رفتیم. اشتباه نکرده بودیم، دلفین بود، با رنگ خاکستری تیره، پوزه بلند، طول نزدیک به سه متر و لکه های سفید در نوک پوزه و دو انتهای باله عقبی. اما عجیب برآمدگی کوهان مانندی بود در پشت که باله کوچکی روی آن قرار داشت. با سرعت بسیار کندی حرکت میکرد و هر چند ثانیه یکبار برای تنفس روی آب میآمد. برای تنفس ابتدا پوزهاش بالا میآمد و صدای تنفسش درست مانند صدای تنفس شناگران بود که هوا را به سرعت داخل ریه میکنند. بعد از آن باله پشتی و متعاقباً باله انتهایی نمایان میشد و در این حال پوزه داخل آب شده بود.
با جستجو در اینترنت دریافتم که دلفین گوژپشت یکی از پنج گونه دلفین موجود در آبهای خلیج فارس است. این دلفین بر خلاف سایر گونهها در آبهای کم عمق ساحلی یافت میشود و به ندرت وارد آبهای بیش از بیست متر میشود. گاه مانند دلفینی که ما دیدیم وارد کانالها و رودخانه ها نیز میشود و از ماهیان و سخت پوستان تغذیه میکند. کندتر از سایر دلفینها حرکت میکند و مانند سایر دلفینها اجتماعی نیست. در گروههای کوچک و یا به تنهایی دیده میشود. در رنگهای متفاوتی از صورتی روشن تا خاکستری مایل به سیاه دیده شده است. در گونه های تیره رنگ با افزایش سن انتهای باله ها به سفیدی میگرود.


| لینک |
كه خواب ما به سبكبالى ِ سپيده گذشت *
محمد قائد
دانشجوى روانشناسى ( 52ــ 1348)
از دو دانشگاه سرآمد ايران، دانشگاه شيراز و دانشگاه صنعتى شريف، دومى نيمهجانى به در برده است. اولى فقط خاطرهاى است در ذهن برخى دانشجويان دهههاى چهل و پنجاهش.
دانشگاه شيراز ملهم از پيشرفتهترين نظام آموزش عالى جهان و محصول عصرى بود كه در تاريخ بشر سابقه نداشت: عصر وفور و رفاه دهه 1960 كه در آن جوانبودن و با شتاب زندگىكردن مايه افتخار بود. در سراسر جهان، جوانانِ هيچ عصرى با گردنى چنان افراشته و گلويى چنان پرباد با نسل مسنتر صحبت نكرده بودند. و در نظام آموزشى ايران، اهميت و ارزش محصل جوان در كمتر جايى بهاندازه دانشگاه شيراز تجلّى يافت و در كمتر جايى روابط جديد در تعليم و تربيت نوين در مدتى چنان كوتاه جاى شيوههاى سنتى را گرفت.
دانشگاه شيراز در انتهاى دهه 1320 به رياست دكتر ذبيح قربان و بعدها دكتر لطفعلى صورتگر شكل گرفت. در سال 1342 رياست آن به اسداللَّه علم رسيد و او يكى از دستيارانش را به قائممقامىِ دانشگاه گماشت، همانطور كه املاك را به دست مباشران مىسپارند. اما دعوت از فارغالتحصيلان ايرانى دانشگاههاى آمريكا و اروپا براى تدريس در دانشگاه شيراز، همراه با استادان خارجى و تدريس به زبان انگليسى، در همان يكى دو دهه سنت آكادميك نيرومندى ايجاد كرده بود برتر از امر و نهى رؤسا. شيوههاى تحصيلى و فرهنگى دانشگاه شيراز را نه مقامهاى ادارىِ ايران، كه دانشگاهيان و مدرسّان غربى شكل داده بودند.
در نخستين سال تحصيل ما در آن دانشگاه، يكى از استادان زبان انگليسىمان مدرس دانشگاهى در بريتانيا بود كه در مدت مرخصى تحقيقاتىاش به دانشگاه شيراز دعوت شده بود. انگليسىِ مهربان و پر از سواد روى تريبون كوتاه كلاس مىنشست، كُت داكرون آبىاش را كنارش مىگذاشت و بحث جلسه پيش درباره سوفوكل و شكسپير، و شكل ادبى و محتواى زبان را با حرارت پى مىگرفت. دانشجويان كلاس: هفتهشت دختر و پسر هجده نوزدهساله. تشكيلاتى به آن عظمت با نزديك به چهارصد مدرّس ايرانى و خارجى در خدمت سههزار دانشجو. ما چنين مزيّت عظيمى را بديهى مىدانستيم و به فكرمان خطور نمىكرد كه كلاس درس در ايران مىتواند جز اين باشد.
نارضايىِ عمومىِ روشنفكران از كل نظام سياسى و فرهنگىِ حاكم جايى براى قدر دانستن باقى نمىگذاشت. اساساً احساس طلبكارى از جامعه و ميل به نابودىِ همهكس و همهچيز رشد فكرى قلمداد مىشد و رضايت نشانه پخمگى به حساب مىآمد. ساختمانهايى مرتقع كه براى دانشگاه شيراز روى تپهاى در غرب شهر مىساختند سبب غيظ ما مىشد كه معتقد بوديم چنين نمايشهايى براى سرگرمكردن روشنفكران و مردم و عقبانداختنِ انقلاب است. پسگردنىها از روزگار لازم بود تا حساب كار دستمان بيايد و بدانيم حق چيست و امتياز كدام است.
تدريس در دانشگاه شغلى بود ممتاز و از نظر مادى همراه با رفاه. با اين همه، حالا كه به گذشته نگاه مىكنيم، طليعه بسيارى از مسائل و برخوردهاى بعدى را در همان زمان مىشد ديد: تكوتوك استادان با هواپيما به شهرهاى ديگر مىرفتند و درس مىدادند. در آن زمان، اين دليل اهميت استادى بود كه چنين امكانى در اختيارش مىگذاشتند؛ يك دهه بعد، نشانه سرهمبندى كردنِ تدريس در دانشگاهها شد. در بهمن 1346، برخوردى بين دو دسته از دانشجويان بر سر جشن تولد يكى از دانشجويان دختر در مركز فعاليتهاى فوقبرنامه دانشگاه شيراز به اعتصاب كشيد (و به رياست صورىِ و ازراهدورِ اسداللَّه علم پايان داد). چنين هجمههايى از سوى انجمن اسلامى دانشجويان ــــ با اعضايى معمولاً رنگپريده، عصبى و بسيار پرخاشگرـــ پيشدرآمد جبّاريتى بود كه سالها بعد به قدرت بىامانِ دانشجو براى پاكسازى بيرحمانه استادان و نابودكردن ساير دانشجويان تبديل شد. هيبت انجمن اسلامىِ دهه 1360 كاريكاتورِ ترسناكِ قدرت دانشجو در دهه 1340 بود، يا شايد هم ادامه منطقى آن.
يكى از تفاوتهاى آن زمان با امروز در اين است كه بچههاى حاكمان آن روزگار زياد اهل درس و مدرسه نبودند (از تمام خاندان سلطنتى، يكى از برادران شاه گويا در دهه 1320 مدتى سر كلاس دانشكده كشاورزى دانشگاه بيروت حاضر شده بود)؛ درهرحال، نيازى به دانشگاه داخلى نداشتند. امروز تيتر دانشگاهى كالاى لوكسى است كه كسب آن از واجبات عينى به حساب مىآيد.
براى بحث بر اين نظر كه نقش فرد و روح زمان چگونه به يكديگر تلاقى مىكنند، مىتوان اشاره كرد كه رياست سهساله هوشنگ نهاوندى بر دانشگاه شيراز او را شايد به حد مشهورترين مقام دانشگاهىِ ايرانِ آن روز رساند. اما در سال 1350 كه به رياست دانشگاه تهران 'ارتقا`ى درجه يافت، رئيسى شد كموبيش عادى در محيطى مندرس و معمولى، بىهيچ تأثير چشمگيرى بر كسى يا چيزى. در مقابل، ورود فرهنگ مهرــــ رئيس سابق شركت بيمه -ــ به دانشگاه شيراز تأثيرى در جهت 'عادى سازى` داشت و روحيه ادارى و مديرمدرسهاى و منزهطلبانه او دانشگاه شيراز را در مسيرى انداخت تا حدى متفاوت از فضاى قبلى.
بسيارى از روشنفكران آن روزگار پذيرفته بودند كه، مثلاً، مهدى اخوانثالث نمايندة روشنگرى و تعالى فكر، اما هوشنگ نهاوندى مظهر شرّ و جهالت است. سالها گذشت تا فهميديم اولى شاعر روستايىِ احساساتى و عقبماندهاى است با افقِ تنگِ فكر و ديد، و حرفهايى غالباً كمربط به جهان آينده؛ و دومى عضو درسخواندهاى است از طبقه حاكمِ نظامى غيردموكراتيك، كه هم جا دارد به حرفهايش درباره آينده توجه داشت و هم بايد با او مبارزه كرد. در آن زمان هم آنچه از دانشگاه مىخواستند سكوتى اطاعتآميز بود در برابر قدرت فاسد، مبتذل و سركوبگر. و اين به روشنفكر جوان بسيار گران مىآمد. با اين همه، بيشتر دانشجويانى كه مدتى به اتهامات سياسى گرفتار مىشدند، پس از پايان دوره محكوميت به سر كلاس بر مىگشتند.
وقتى از زمانها و مكانها فاصله مىگيريم، بسيار احتمال دارد كه تصويرهاى مثبت و منفىمان پررنگتر از آنچه واقعاً بود بهنظر برسند. با اين همه، بعيد مىنمايد كه با اين سيل جمعيت و منابع ناكافى حتى در آينده بسيار دور در ايران بتوان دانشگاهى با آن كيفيت درست كرد. در همان زمان هم چنان دانشگاهى بهعنوان مؤسسهاى بينالمللى برنامهريزى شده بود و از استانداردهاى ايران بسيار فاصله داشت. دانشگاه شيراز نخبهپرور بود اما، همچنانكه پيشتر اشاره كرديم، دانشگاهِ اغنيا و حاكمان نبود.
با اين همه، بسيارى از ما نه تنها از جوان بودنمان بهاندازه كافى بهره نبرديم، بلكه دهه بعدى عمرمان در گردباد وقايع گموگور شد. امروز كه دانشجوها و استادان را در هيئت كارمندانِ دونپايه دانشگاههايى زير استاندارد، و خالى از اطمينان به خويش و به آينده مىبينيم، دانشگاهى امروزى، مجهّز و پيشرو كه كل تشكيلات آن در خدمت دانشجو باشد به تصويرى از سرزمينى دور يا رؤيايى زودگذر در سپيده دم مىمانـَد.
.
* مصرعي از نادر نادرپور.
.
- برگرفته از وب سایت لوح - محمد قائد
.
| لینک |























